تبليغاتX
آن پسر آمد...آن پسر با گل سرخ آمد...
همین که یه زمانی بود هم خوبه.......آره!!حتی اگه بود!!....
از حموم میپره بیرون و تند تند آماده میشه!...موهاشو درست میکنه!به صورتش میرسه!یه لباس خوشگل میپوشه!....صدای بوق ماشین رو میشنوه و با خوشحالی میپره بیرون و میشینه تو ماشین!....لب پسر پشت فرمون رو میبوسه و با خنده میگه بریم!!....ولی پسر حرکت نمیکنه!!ازش میپرسه چی شده و پسر بعد از کلی من و من میگه که فکر میکنه اونا باید شروع کنن آدمای دیگه ای رو هم ببینن!!...خشکش میزنه و سعی میکنه گریه نکنه!!از ماشین میپره بیرون!! پسر از تو ماشین میگه نمیخواستم ناراحتت کنم!!(چه حرف احمقا نه ای!!!!)....میره پیش همکارش تو رستورانی که کار میکنه!!خیلی حالش بده!!به همکارش میگه چرا باید همش از این اتفاقا براش بیفته!!و هیچکی براش نمیمونه!!....دوستش میگه اون پسره یه احمق بوده و بهتره فراموشش کنی!!....(چقد آشناست این صحنه ها!!نه؟؟)...از رستوران میاد بیرون و نمیفهمه که پسری که تو آشپزخونه کار میکنه از پشت شیشه داره نگاش میکنه!!....روزا میگذره!!یه شب پسرو تو آشپزخونه میبینه که دستشو بریده!!فوری میره دست پسرو زیر آب میگیره و پانسمانش میکنه و باز اصلا نگاههای خیره پسر رو نمیبینه!!...( پسر ی که اگه جدی بگیریش خوش قیافه ست!!!ولی یه جوریه!!انگار بزرگ نشده!!انگار تو این دنیا نیست!!!از اونا که هیچ کس نمیبینتش!!پسری که یتیم بوده و از بچگی یه بیماری قلبی داشت و به خاطر همین تو یتیم خونه چون ضعیف بود کسی بغلش نمیکرد!!)......۴ صبح کارش تموم میشه و راه میفته طرف خونه!!وسط راه دو تا مرد دنبالش راه میفتن!!فرار میکنه!!فرار میکنه!!فرار میکنه!! ولی میگیرنش!!یکیشون میشینه رو سینشو ولباسشو پاره میکنه!!...فقط میتونه گریه کنه!!مرد سرشو محکم میکوبه به زمین و میگه گریه نکن!!...بیهوش میشه!!....همین موقع یه چیزی مرد رو پرت میکنه کنار!!....همون پسر تو آشپزخونه ست!! با چوب به اون دو تا حمله کرده و اونقد میزنتشون که بیهوش میشن!!...بعد پسر پالتوشو در میاره و میندازه روش و بغلش میکنه!! با خودش میبرتش و آروم میزارتش توی تاب جلو خونشون!!...پسر دم پله ها میشینه تا مطمئن شه به هوش میاد!!....بهوش میاد و پسر رو میبینه که داره از سرما میلرزه ولی پسر تا میبینه بهوش اومده پا میشه میره!!بدون یه کلمه حرف!!..........نمیفهمه چطور نجات پیدا کرده و اون پسر اونجا چیکار میکرده!! چند روز بعد برمیگرده سر کار و میشنوه که که اون دو تا مرد تو بیمارستان بسترین!!...میفهمه که اون پسر بوده که نجاتش داده!!....میره تو آشپزخونه و بغلش میکنه!!ازش تشکر میکنه!!پسر فقط بهش زل میزنه و میگه ببخشید!!.... دختر میگه برای چی؟!......پسر میگه واسه اینکه از اولش نبودم!!واسه اینکه این بار دیر رسیدم!!...آخه پسر هر شب تا دم خونشون تعقیبش میکرد که مطمئن شه راحت میرسه خونه!!(جالبه نه؟؟یه عشق کاملا ساکت و بی آزار!!بدون اینکه حتی طرف تو رو ببینه!!)....بعد یه مدتی بیشتر وقتشون رو با هم میگذرونن و دختر هم عاشق پسر آشپزخونه شده!!....پسری که هر شب یواشکی میومده و موقعی که خوابیده بوده نگاش میکرده و اون هیچوقت نمیفهمیده!!.....پسری که یه قلب دست نخورده داشت!!.........

نه داستان کوتاه و از اینجور چیزا نبود!!....یه فیلم بود!!فیلم untamed heart!!!....فیلمی که آخرش نمیشد فین فین نکرد!!آخه آخرش پسر با یه لبخند به خاطر مریضی قلبیش میمیره و دختره باز تنها میمونه!!ولی میدونین چیش قشنگ بود!؟....اینکه دختره آخرش به همون همکارش با چشمای خیس ولی با یه لبخند از ته دل میگه "میدونی دیگه احساس تنهایی نمیکنم " !!! وقتی میره تو اتاق پسره وقتی داره اشک میریزه میخنده !!!..... آره!!از ته دلش میخنده!!........

نمیخوام از این شعارا بدم که عشق ممکنه همین بغل دست آدم باشه و اینجور حرفا!!....خودم هم نمیدونم چه حسی دارم الان!!.....یه جاهای فیلم منو یاد اون مینداخت!!!اونی که باید فراموشش کنم!!اونی که باید بدم بیاد ازش!!ولی یهو دلم تنگ شد براش!!چقد دوست داشتم مطمئن شم حالش خوبه!!خوشحاله!!!تو دلم دعا کردم که کاش اذیتش نکنن!!کاش خوشحال باشه!!.....اون لحظه که پسره مرد به خودم گفتم کاش نمیمرد که لا اقل به خودم دلداری میدادم نگاه کن!! دیدی دختره اولش تنها شد ولی بالاخره اونی که باید رو پیدا کرد و خوشبخت شدن!!.....ولی خنده آخر دختره یهویه چیزی رو تو قلبم روشن کرد!!......اینکه دختره با خنده ش نشون داد همین تجربه کردن یه عشق چقد ارزش داره حتی اگه زود تموم شه!!......همین تجربه کردن یه دوست داشتن!!یه عشق خودش یه دنیاست!!حتی اگه دیگه نباشه!!.....همین که حتی خیلی کوتاه یه کسی تو زندگیت بوده که باعث شده اون روزات خاطره باشن به اندازه خود عشق ارزش داره و میتونه باعث خوشحالیت باشه!!....یهو حس کردم که منم باید بخندم!!چون منم یه زمانی یه خاطره تو زندگیم داشتم!!!یه خاطره که تا همیشه واسه خود خودمه و کسی نمیتونه ازم بگیرتش!!.....پس منم میخندم!!.........حتما همه تو زندگیشون از این خاطره ها و عشقا داشتن و دارن!!...موافقی تو هم یه لبخند بزنی؟!..........تا اومدن آدم بعدی زندگیت که حتما یه جایی داره دنبالت میگرده میتونی از همون عشقی که داشتی انرژی بگیری و بری جلو!!.......................

 

Little wonders-Rob thomas

 

let it go,
let it roll right off your shoulder
don't you know
the hardest part is over
let it in,
let your clarity define you
in the end
we will only just remember how it feels

our lives are made
in these small hours
these little wonders,
these twists & turns of fate
time falls away,
but these small hours,
these small hours still remain

let it slide,
let your troubles fall behind you
let it shine
until you feel it all around you
and i don't mind
if it's me you need to turn to
we’ll get by,
it's the heart that really matters in the end

our lives are made
in these small hours
these little wonders,
these twists & turns of fate
time falls away,
but these small hours,
these small hours still remain

all of my regret
will wash away some how
but i can not forget
the way i feel right now


in these small hours
these little wonders
these twists & turns of fate
these twists & turns of fate
time falls away but these small hours
these small hours, still remain,
still remain
these little wonders
these twists & turns of fate
time falls away
but these small hours
these little wonders still remain.........................

نوشته شده توسط <<پسری>> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 4:9 | لینک ثابت |