تبليغاتX
آن پسر آمد...آن پسر با گل سرخ آمد...
وای وای لباستو بخورم!!!.........
سلام سلام!!خوووووووووبین؟! چه خبرا؟!!؟.....چه میکنین با این برف چندین باره!!آسمون امسال حسابی ما رو شرمنده کرده ها!!!!! جدی جدی داره دوباره حسابی برف میادا!!!!!!!همه جا حسابی سقید شده!!! با اون آسمون صاف و آفتابی صبح این همه برف یعنی چی؟!؟!؟! یعنی آخرالزمونه؟!؟!....با چیزایی که امروز دیدیم باید بهتون خبر بدم که آخرالزمون نزدیکه!! .....امروز کلی پسر دخترباز دیدیم که با تیشرت برق برقی طلایی یا بلوز زر زری نقره ای یا ماشالا هزار ماشالا با یقه هایی که تا نزدیکای ناف گسترش پیدا کرده بود یا با دستمال طلایی دور گردن یا ترکیبی از همه اینا اینور اونور میرفتن !!!!......اه اه اه اه!!!حالا فکر کن یکی از اینا که لباس زرزری ننه بزرگشو پوشیده بهت متلک بگه یا با یه لبخند ملیح نگات کنه!!!بلا به دوررررر!!!.....آخه شما که به قول خودتون خیر سرتون مرد هستین این لباسا رو میپوشین که چی؟!؟....والا اسم ما بد در رفته!!!!.....حالا ما به قول شماها مشکل داریم و پالونمون کجه , شما که روم به دیوار مردونگیتون دنیا رو ور داشته اینا رو میپوشین که چی!؟!؟........من با آزادی تو پوشش کاملا موافقم!!!!به نظرم هر کسی هر چی بخواد میتونه بپوشه و به کسی هم ربط نداره!!حالم هم از کسایی که رنگ و مدل لباس کسی رو فقط چون با سلیقه حودشون جور نیست به مردونگی یا زنونگی وصل میکنن بهم میخوره!!!..... ولی وقتی فشری که اگه یقه لباست یه خورده باز باشه یا رنگش روشن باشه بدترین متلکا رو بهت میگن و هزار جور وصله بهت میچسبونن و کم مونده سرت سوار شن رو میبینم که این لباسای مکش مرگ منو میپوشن و ککشونم نمیگزه حرصم میگیره!!!!..........آخ چه کیفی داره به یکی از اینا بگی: " جووووون لباست منو کشته!!!!زرزریشو بخورررررررررم!!".....البته ما چون مثه اونا بی شخصیت و بد نیستیم از این متلکا نگفتیم بهشون!!.....فقط تا دلتون بخواد بین خودمون مسخرشون کردیم تا دلمون خنک شه!!!! البته یه جوری که نشنون!!!..............
نوشته شده توسط <<پسری>> در جمعه دوازدهم بهمن 1386 ساعت 5:43 | لینک ثابت |

من اومددددددددددم............البته شاید؟!؟!؟!؟....

سلام سلام دوست جونا!!!!!!!!! ....من بالاخره اومدم!!!!!!!!.....منو یادتون میاد؟!؟! من " پسری از جنس گل سرخ " هستم!!!........میدونم خیلی خیلی بد بودم که بیخبر غیب شدم!!!......ولی بالاخره خودمو مجبور کردم بنویسم!!!....نمیدونم چی شده که باید خودمو مجبور کنم که بنویسم!!......به هر حال طلسم شکست و من نوشتم!!!.....نمیدونم چی قراره بنویسم و چطوری بنویسم!!...اصلا ادامه میدم یا فقط امشب جوگیر شدم!!.....الان چند کلمه نوشتم!!این مهمه واسم!!!.....تا ببینیم چی پیش میاد!!!............................به یاد قدیما!!!....دوست جونا دوستتون دارم !!مسی به وبلاگ قبلیم اینقد سر زدین و اینقد نگرانم شدین!!!!......یه دنیا معذرت که بدون هیچ توضیحی رفتم!!آره میدونم!!از من بعید بود!!.............

نوشته شده توسط <<پسری>> در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 3:53 | لینک ثابت |